سلام
امروز پس از مدتها تونستم آپدیت کنم و بگم که بابا جان یه علیرضایی هست که رسماْ متاهل شده بنابراین تحویلش بگیرید.
روز ۶ دی بهترین باشکوهترین و زیباترین روز زندگیم بود روزی که مراسم عروسی من و مریم به خیر و خوشی برگزار شد روزی که زندگی کردن زیر یک سقف رو تجربه کردیم.
جاتون خالی از روز ۹ تا ۱۲ دی هم رفتیم ماه عسل (کیش) و عسل زندگیمون رو در کنار دریای جنوب شیرینتر از همیشه کردیم.
جا داره اینجا از دوستان خوبی که ما رو شرمنده کردن و علیرغم سردی هوا قدم به مراسم آغاز زندگیمون گذاشتند تشکر کنم.
طی کردن روزمریات زندگی در دوران متاهلی مثل اینه که شاخ غول رو بشکنی و هفت خان رستم رو طی کنی. به طور مثال روز بعد از ماه عسل اومدیم لباسهامون رو تو ماشین لباسشویی بشوریم اما زمانی که رفتم مغازه سر کوچه تا پودر ماشین لباسشویی بخرم دیدم که ای دل غافل که از دنیا بیخبریم و مردم اندر خم یک کوچه دنبال این پودر میگردن. ناامید از خرید پودر لباسشویی اومدم خونه و دست اندازی کردم به کارتون پودرهای لباسشویی مادرم و بهرحال نیازمون رو برطرف کردیم. این هم اندر مشقات زندگی متاهلی. حالا هی بگم زن نگیرید.
راستی یه خاطره جالب از شب عروسی براتون تعریف کنم. تو ماشین عروس نشسته بودیم و داشتیم به سمت سالن زیتون (سالن محل عروسیمون) میرفتیم که SMS از طرف ساسان آقایی دریافت کردم که خبر از ترور بینظیر بوتو داده بود. با خوندن این خبر چند دقیقهای از حال و هوای عروسی خارج شدیم و سیاست (بدبختانه کار همیشگیمون) پیشه کردیم و اندر احوالات اوضاع پاکستان از خودمون نظریه سیاسی در کردیم.
همیشه خوش باشید |